![]() |
![]() |
|
|
اينو اون بهم گفت :
bazi vaghta vase jobran dire بعضي وقت ها واسه جبران ديره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 1:30 توسط UNFORGIVEN |
|
|
او تمام مدت همين حرف را مي زند اه من هميشه حقيقت را در حرف هايش گم مي كنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:50 توسط UNFORGIVEN |
|
|
براي تنهايي ات گريستم نه بخاطر بوسه نه بخاطر جسم عريانت به خاطر خودت به خاطر زنانگي پاکت نه بخاطر تنهايي من نه بخاطر فراموشي بخاطر به تو انديشيدن در لحظات زندگي به خاطر پاکي کلامت در اعلام عشق نه بخاطر جبران خطاي ديروز نه بخاطر قضاوت فردا بخاطر امروزت به خاطر هر روزت نه بخاطر آن شب ها در کنار تو نه به خاطر امشب در غياب تو بخاطر عشق نهانت که دنياييست بخاطر تنهايي ات در عين ازدهام نه بخاطر فريب تو نه بخاطر ترهم به خاطر خاطرات ديروز به خاطر روياهاي فردا به خاطر تکيه گاهي امن براي تو بخاطر معمني آسوده براي عشق و تو گريستن...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:48 توسط UNFORGIVEN |
|
|
ملامتت نمی کنم
که مرا باور نکردی هر چند به ناگاه امروز شد . رد تنهائیم بر دیوار نقش ترا جاودان کرده و عجیب نیست که من دردم را تنها به درختان می گویم. لاک تنهائیم را گذر آدمها سخت کرده و من بناچار بغضهایم را در لابلای ترکهای دیوار - با وسواسی کودکانه - می نهانم. همبستری با خیالت هر شب خطی نو می زاید و من این نوزادان غم زاده را با دردی جانکاه بر دفتری کهنه می خوابانم . آه ! که شیون های گاه و بی گاهشان در پس خط چین تحمل من قیامتی به پا کرده ابدی . کاش کسی به من می گفت این عقوبت کدامین نکرده گناه است ؟!؟ کاش ... کسی ... به من ... می گفت ... کاش . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:44 توسط UNFORGIVEN |
|
|
رهايم ساختي!
هر بار مرا كشيدي و هر بار بيشتر رهايم كردي. در ميان هجوم بادهاي سهمگين فريادهايم شنيده ات نيامد، همانگونه كه ترك هايم ديده ات. و به ناگاه - خسته از اين بازي- با فرفره اي كه در جيب داشتي، بي خيال رفتي.... و من محبوس در لابلاي شاخه هاي درختي پير هربام تا شام رد سنگهاي اين كودكان بازيگوش را بر تنم به نظاره مي نشينم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:43 توسط UNFORGIVEN |
|
|
بعد از مدت ها اومد
معلوم بود خيلي ناراحت و دلخوره . اما سعي مي كرد مثله هميشه به روي خودش نياره . مي شد چهره ي ناراحت و غمگينش رو از فراسوي فاصله ها و خطوط ارتباطي هم ديد. پر بود از ناگفته هايي كه گفت ارزش و مجال گفتنشون نيست. مي دونستم باورم نداره. مي دونستم فكر مي كنه بازيش دادم و .... يه جمله نه ، چند تا جمله به ياد موندني گفت : تو بدون مشكلات مي ميري ! وقتي مشكل داري ، ذهنت فقط واسه حل اونا كار مي كنه ... وجود كسي رو كنارت حس نمي كني يا نمي خواي حس كني . تو آدم آزاد و بي تعلقي هستي ( بي قيد و بندي هستي)
من فقط به جمله هاش نگاه كردم و اشك ريختم .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:48 توسط UNFORGIVEN |
|
سطري در جوابخشک چون شاخساری بی آب که توان میوه اش نیست و کلامی که جز انکار لبخند بر گستره ی همنشینی اش نمیلغزد
کفاره ی سکوت خلق را با احساس کدام انگشت حقیرت لمس خواهی کرد؟
آنگاه که به استقلال یک سیگار گاه به حدیث در عبور ترانه ی پیاده رو ها وگاه به صدای ترد فقر به زیر دندان سرشکستگی -که انکار است و شادمانی تو- وجد چهره ی خدا را به روزگار خود دیده ایم. آنجا که باز و بست ماهیچه مهربان خلق چیزی بجز لبخند به خود نخواهد فشرد تو در کوره ی سرد دستانت خمیر مایه نا باروری یک احساس را به حسرت خواهی نشاند باش تا زعرش فواره قطره ای هراسان گردی فرود بر برکه ی ما آنجا که قدم در پی تکرار به شور استخاره ای مردد است سربازان تو به فخری گم شده پروازت را اجابت می کنند و آسمان مرا که دیگر تنها نیستم.
فغان که سود تو از باغ کود شاخسار به گل نشسته ی درختان خسته است باش تا پروازت را به شور کودکانه ای مبهوت سازم آنجا که « عمو زنجیر باف ها »حلقه ای سخت گردد گسترده بر اندیشه ای نجیب تا ترانه ی آدمی. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:43 توسط UNFORGIVEN |
|
|
همه میپرسند |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:38 توسط UNFORGIVEN |
|
|
قلب در وسط مهمانی، مردجوانی که قد بلندی داشت از روی صندلی خود بلند شد،لوازم روی میز را پایین گذاشت و بر روی میز بلند تر ازهمه ایستاد. او فریاد زد قلب من از همه ی شما که دراین مهمانی هستید زیبا تر است، او سینه ی خود را شکافت،همه به نظاره ی قلب او ایستادند،قلب او کاملاً سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود؛ مثل طلا می درخشیدو با قدرت می تپید.پس همه با دیدن قلب او تصدیق کردند که به راستی قلب او زیباترین قلبی است که تا کنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار،با چهره ای پر از غرور وبا تبسمی که از سر رضایت بود، با صدایی بلند تر به تعریف از قلب خود پرداخت.پیرمردی که به دور از جمعیت بر روی صندلی چوبی نشسته بود از جای خود بلند شد و جمعیت را کنار زد ،او به زحمت خود را به جلوی جمعیت رساند،و باصدایی بلند اما لرزان گفت: اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست.ناگهان سکوت جمعیت را فرا گرفت،همه با تعجب به یکدیگر و به پیرمرد نگاه می کردند،پیرمرد از مرد جوان کمک گرفت و به بالای میز رفت و کنار او ایستاد،پیرمرد سینه اش را شکافت، مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند، قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم بود.قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تکه هايي جايگزين آنها شده بود، اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نکرده بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت.ظاهرقلب پیرمرد نشان دهنده آن بود که این قلب سال هاست که دارد کار می کند، مهمان ها با نگاهي خيره به او مي نگريستند و با خود فکر مي کردند اين پيرمرد چطور ادعا مي کند که قلب زيباتري دارد. مردجوان بلند خندید ودرحالی که به قلب زخمی پیرمرد اشاره می کرد،خطاب به پیرمردگفت:آیا تو قصد خنداندن مهمان ها را داری؟تو چگونه با این قلب زخمی که در آن شیار های عمیقی وجود داردو دربعضی قسمت ها تکه ای از آن جدا شده است وتکه ای دیگر جایگرین شده است، ادعا می کنی قلب زیبایی داری؟ چگونه قلب خود را با قلب من مقایسه میکنی؟ قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پيرمرد گفت: درست است، قلب تو سالم به نظر مي رسدو از قلب من درخشان تر است، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي کنم. می دانی این زخم های روی قلب من نشان دهنده چیست؟ هر کدام از اين زخمها نشانگر انساني است که من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. . گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده که به جاي آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند، گوشه هايي دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند، چرا که يادآور عشق ميان دو انسان هستند.او به بزرگترین تکه ای که از قلبش جدا شده بود وتکه ای دیگر را که با کم ترین اختلاف جایگزین آن کرده بود اشاره کردوگفت:این تکه متعلق به همسرم است که چند سال است او را ازدست داده ام اما هیچ گاه دلم برایش تنگ نمی شود،چون او قسمتی از قلب من است. بعضي وقت ها هم بخشي از قلبم را به کساني بخشيده ام، اما آنها چيزي از قلب خودرابه من نداده اند. اين ها همين شيارهاي عميق هستند. او شیار نسبتاً بزرگی را به همه نشان داد وگفت: این قسمت را تقدیم پسرم کردم اما او مرا رها کرد ورفت.گرچه این شیارها درد آورند، اما يادآور عشقي هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزي بازگرداند و اين شيارهاي عميق را با تکه اي که من در انتظارش بوده ام، پر کنند. پیرمرد روبه مرد جوان کرد وبا یک حالت عجیب درچهره اش به او گفت:حالا مي بيني که زيبايي واقعي چيست؟ جمعیت کمالاً ساکت شده بودند وبه پیرمرد ومرد جوان نگاه می کردند. مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد،آرام ،گویی که سال هاست حرفی نزده است، در حالي که اشک ازگونه هايش سرازير بود، به سمت پيرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود،بهترین وزیبا ترین قسمت را جدا کردبر آن بوسه ای زد و با دستهاي لرزان به پيرمرد تقديم کرد. پيرمرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پيرو زخمي خود را جاي زخم قلب جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق، از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.مرد جوان درحالی که دست پیرمرد در دستانش بود از میز پایین آمد،جمعیت کنار رفت،آن دو از میان نگاه حیرت زده جمعیت گذشتند و به طرف در خروجی رفتند.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:37 توسط UNFORGIVEN |
|
|
كوچه بی تو، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم فروردین 1388ساعت 1:35 توسط UNFORGIVEN |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 فروردین 1387 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 دی 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
|
RSS
|